آسمون ريسمون

 
 
 

هیچ میدانستی فرش و قالی حس خانه را در خود دارند؟

این را از شبی فهمیدم که فرش خانه قبلی را اینجا پهن کردم و آن قالی قرمز تیره را هم دوباره مثل قبل کنار تخت.

خانه دوباره خانه شده...

با این همه، از تو چه پنهان، هنوز دلم برای آنجا تنگ است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

شبی که مثلا باید زود بخوابم. امروز یه چیزایی رو عوض کردم اما یک چیز رو نشد و اون سستی و آهستگی مقدس پنجشنبه هاست که هیچ چیز نمیتونه در برابرش مقاومت کنه.

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

امشبم باز مثل قبل انگار تو یه مسافرخونه ای چیزی میخوابم.

صدای کامیونا از دور میاد که تو خیابون میپیچه.

از یه جایی داره سوز میاد.

موهام خیلی بلند شده و فکری براش نمیکنم.

فردا پنجشنبست و من همش بیجهت فکر میکنم که پنجشنبه باید خیلی بتونه کش بیاد ولی هیچوقت اینجور نمیشه.

صدای کامیون میاد و سواریایی که موتورشون هیچ صدای عادی نمیده.

همه چی مثل سفره. یه سفر شب عید.

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
شب
 

روز به تندی می گذرد و شب آرامتر. ساعتهای شب گرانقیمتند و نمی شود از هیچ لحظه ای گذشت.

یادگاریهای قدیمی حتی اگر شسته شوند جای دستها و رد نگاه چشمان خسته که از آنها پاک نمی شود. می شود؟

خانه خلوت، خانه آرام، تن خسته ام را بپذیر. باز هم روز به پایان رسید و زود روز دیگری از راه می رسد.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

هیچ وقت و رمقی نمیماند که آدم حرفهایش را جایی بنویسد از بس که آدم هرز می رود در کشمکش ها و مشغله های بی فایده. قصه های تکراری و بیماری های کهنه درون.

اما واقعیت این است که در اولین دقیقه های صبح با صدای فرهاد و بی میلی به خواب لابد باید فردا پنجشنبه باشد که نیست.

 

 

از همین پنجره میشود چراغهای ساختمان بلند وحشتناکی را دید که هنوز قدش تکمیل نشده اما تا همینجا در نگاه من نماد بی رحمی سودجویی است. البته از همه بدتر افزایش چگالی آدمیزاد در نواحی خاص کره خاکی.

امروز که به همه اینها به اضافه امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا فکر می کردم نگرفتم که خلاقیت کجای این شب تیره جا می گیرد. حتی نگرفتم که اصلا چه اهمیتی دارد که من کجای کار باشم. ترسیده از آن چگالی ترسناک شدم.

 

 

ای سه شنبه تازه گذشته، من خیال می کردم خانه ام در امان از خاطرات می ماند و فکر می کردم که همه شان را دم در خانه گم کرده ام یا جایی سر راهشان گذاشته ام اما این هم دروغ دیگری بود جز آن دروغ که آدم به خودش می گوید که قهرمان فیلمهایی است که همیشه پایانشان خوش است.

فیلمی که من در آن بازی میکنم دیگر مدتهاست کارگردانی ندارد ومن هنوز مبهوت غیبت کارگردان سعی می کنم تا شیوه بدون کارگردان بازیگر بودن بیاموزم.

 

در.. در خانه را مدتی است درزگیری کرده ام. اما خیال میکنی فایده ای دارد؟

همه شان هر وقت خواستند می آیند و میروند. یکیشان را مرده گیر آوردم دیشب. فکر نمیکردم در خانه ام را پیدا کنند..

 

حسن یوسف ها را صبح کاشتم. اما هنوز خیال نمی کنم دستم خوب باشد برای گلکاری. اگر بود همه چیز جور دیگری شده بود اگر من صبر این کار را داشتم...

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

سیب ترش در حال جوشیدن. بوی تندش را دوست دارم و نمی دانم مرا به کجای کودکی یا نوجوانی ام میبرد.

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

خلوت یک جمعه بعد از ظهر و یک کوچه آفتاب داغ. بی پرنده ای که پرواز کند. بی صدای اضافه ای. یک شهر در خواب. خانه ای ساکت. صدای بلند کولر بی آنکه خنکی ای به تن داغ خانه بیاورد.

گلها حمام آفتابشان را کرده اند و عینک آفتابی روی روزنامه های دیروز هنوز دل از آگهی ها نمی کَند.

روزی دیگر در حال گذشتن است.

چرا زمان می گذرد و چرا ثانیه شمار اینجور ترسناک و هشدار دهنده قدم میزند؟

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
اتاق آبی
 

روزها با همه کش آمدنشان برای من هنوز کوتاه کوتاهند.

من در اتاق آبی می نشینم و به یاد می آورم هرگز گمان نمی کردم بشود آنرا دوست بدارم.

اتاق آبی با همین نسبت ابعاد و همین پنجره ها. همیشه خیال می کنم که بین زمین و آسمان است ولی مثل کودکی در آغوش مادر.

هنوز زمان از دست میدهم. زمانی که در آن زندگی نمی کنم یا آنرا با دغدغه کور فردا میگذرانم.

خیلی کمتر میترسم.

هنوز در فروختن روزهایم تردید میکنم. 

 هنوز نمیدانم بعد از این زمان با چه سرعتی قرار است بگذرد.

خیال می کنم که هنوز زیباترین رنگ باید آبی باشد. 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

آیا هنوز وقت آن نرسیده که یک روز صدای خوردن باران به شیشه بیدارم کند؟

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

یک وقتهایی دل آدم هیچ چیز خاصی نمی خواهد مگر یک گوشه دنج. یک کم سکوت و ته مانده آفتاب که هدیه دلچسب ترین تکه روز تابستانی است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
بودن
 

تازگی احساس میکنم که در این خانه مقیمم.

وقتی یک روز کامل را در خانه گذراندم در میانه یک خواب کسل کننده نیمروزی تازه فهمیدم که اینجا هستم. و آخر، چهاردیواری برایم حصار شد.

من سکوت این حصار را دوست دارم. حتی صدای موسیقی هم آنرا آشفته نمی کند.

و بودن هیچکس از خالی بودن آن نمی کاهد. آنقدر بزرگ و وسیع میشود که هیچ حضوری در آن به حساب نمی آید.

چاردیواری یک جوری معلق در فضاست. یک جایی هنوز زیر ابرها. رو در روی آفتاب.

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

ساعت 12 شب. موبایل خاموش. آخرین لیوان چای در دست. و در این فکر که ای کاش میشد نخوابید. هیچوقت.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

شمعدانی سخاوتمندانه گل می دهد. آفتاب سخاوتمندانه میبارد حتی از پشت ضخیمترین پرده ها.

 

این روزها معنای دیگری دارند که مثل این روزهای هیچ سالی نیست. مثل روزهای تعطیل تابستانی مدرسه هم نیست. حکایت این است که من جوانترین روزهای عمرم را می گذرانم. این تمام چیزی است که من می دانم.

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

خانه گرچه رنگ تازه ای گرفت اما در و دیوار بیش از همیشه ساکتند.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

این می تواند هیجان انگیز باشد

که وقت پخت و پز موبایل آدم کنار اجاق باشد

هیچ وقت این اتفاق نیفتاده بود

اما اینکه فاصله آدم از آن اجاق تا کامپیوترش خیلی زیاد نباشد حتما اتفاق هیجان انگیزی است.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

نوری که اینجور به این اتاق هجوم می آورد فقط به درد شمعدانیها می خورد. به کار من تاریک نشین نمی آید.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی روزها احساس می کنم هیچ ربطی به دنیا ندارم.

و اینجا، این مکان حتی، جایی از دنیا نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

در انتهای قلبم ییلاق خنکی است که کمی آب و جارو شده است و هنوز درختان جوانی دارد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

نور آفتاب و صدای موج دریای خیابانها مر از خواب بیدار می کند.

روزها فعلا اینطور آغاز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
شب
 

روز شلوغی بود

پاهایم را موقتا از دست داده ام

احساس می کنم در یک هتل هستم

اما وقتی بسته های آشنای باز نشده را می بینم یادم می آید که ...

سگ امشب خواب است اما باد هنوز زوزه می کشد

هیچکس در راهروها راه نمی رود.

تنم منتظر یک حمام است. قلبم در انتظار بازنشستگی پیش از موعد.

مغزم خواب است تا فردا.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
آپارتمان شماره 17
 

در آپارتمان شماره 17 وقت غروب صدای وق وق سگ از علفزار کناری، بلند و واضح به گوش می رسد.
و زوزه باد پنجره ها را کلافه کرده است
زوزه باد و قطره های باران سازبندی ارکستر غروب آپارتمان شماره 17 را تکمیل می کند
می نشینم و لحظه ای نور مهتابی چراغهای کوچه را نگاه می کنم
به صدای تپش قلبم گوش می کنم و به صدای موسیقی غروب.
روزهایی که رفته و روزهایی که می آید
در آپارتمان شماره 17

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()