آسمون ريسمون

 
باران که می بارد جمعه دلتنگ نیست (چه برسد به پنج شنبه)
 

جیره جدید موسیقی ام برای گوش کردن، آلبوم Voices یانی شد و این هم لیریک kill me with your love از همین آلبوم.

Tell me who you are today
Did you leave the best with the words you won't say
Different man, different heart
Now we stand worlds and worlds apart

Underneath the ruins at night
A broken rhythm keeps running through my mind
Color it is all I see
But I don't bother the remains of you and me

And I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all
I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all

Lives touched with lies in this room
Vacant memories haunt me through and through
Descending from this high
Silence fills the void with a fire dye

And I trust you to ..

...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شب نیلوفری
 

استاد نگاهش دوخته شده بود به زمین. کلاس خاموش و آرام شده بود.
 یک آن به خودش آمد، شال روی موهایش را به روش همیشگی مرتب کرد ، نیم نگاه هوشیاری به من انداخت و گفت: بخون پسرم!
چند ثانیه ای طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم..

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس بارون...


شروع کرده بودم به خواندن.
التهاب و لرزش رفت کنار.
صدایم کمی که گرم شد جمعیت هم فراموش شد و غم و غربت هم به هوا رفت.

نمی دانم چرا اصلا روزی خواسته بودم که روی این ترانه تمرین کنم
و چرا دشواری اش را به جان خریده بودم.

هر چه ثانیه ها می گذشت حس می کردم انتظار و افسوس تمام آن روزها از ته صدایم پیداست.
حس می کردم تمام آنچه روزها پشت نقابم پنهان کرده بودم دارد بیرون می ریزد.
فقط گاهی نگاه استاد که به صورتم می افتاد می دانستم که می داند و در هر حال خواهد پرسید.
کم کم آخر ترانه بود و من خالی تر و خالی تر می شدم.
دیگر اصلا برایم مهم نبود که خوب و درست می خوانم یا نه.
فقط چند کلمه آخر مانده بود ..
ترانه گذشت و باز خاموشی آمد
من مانده بودم و حسی که از گذار ترانه ای بیدار شده بود و همینطور تا ابد بیدار میماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
کنون ابر و ملال انگیز
 

حالا شانزدهم اردیبهشت و تگرگهای واقعا درشت و حیرت انگیز.

من تنها وصفش را بعدها از تو شنیدم. خودم زیر سقفی بودم. یک جایی حوالی سلمک، رضوی و جوادخانی.

خلاصه، بهار انگار میخواهد روسفید تر از زمستان از کار درآید.

این هیچ ملال انگیز هم نیست. این تنها آسمان ابری مردد بهار است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سر هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره
 

هرکار میکنم تلخی به این نوشته ها راه پیدا نکنه نمیشه.

مثل پست قبل، مثل پست قبلش، مثل ...

یاد

چی میشه غصه ما رو یه تنها بذاره؟

چی میشه این قافله مارو تو خواب جا بذاره؟

...

می افتم که محمد نوری می خواند و شعرش نمیدونم از کیه* ولی صداش عجب حس خوبی داره پیرمرد.

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

...

و گفتم حس خوب و یاد تقدیر شادمهر عقیلی افتادم و اینکه بعد از مدتها این تنها کار این آدم بود که من تونستم بشنوم و هر بار که شنیدم بغض کردم ...

نشد! نذار تلخی باز به این نوشته ها راه پیدا کنه پسرجون!

 

________________________________

*احتمالا از حسین منزوی بخاطر این لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
شش روبان
 

اگر خنیاگری بودم

شش آواز برایت میخواندم که به تمام دنیا از عشقمان بگویم

اگر بازرگانی بودم

شش جواهر برایت می آوردم با شش رز به سرخی خون

اما من مردی ساده ام یک کشاورز عادی فقیر

پس این شش روبان برای بستن موهایت به پشت سر

زرد و قهوه ای، آبی چون آسمان، سرخ همرنگ خونم و سبز مثل چشمهایت

...

...

Six Ribbons - Jon English

بشنوید تا هست


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
بانی چاو
 

سعادت پیاده روی زمستانه، امسال خوب دست میدهد در همین مسیر ونک تا خانه. مسیر طولانی و خاطره انگیز. با این درون گرایی شیرینی که این روزها دارم و اینکه کمی هم "همه چیز به درک" میشوم وقتی این مسیر را میروم.

نه اینکه راه بیفتم مثل یک زمانی دنبال خاطره بگردم روی در و دیوار خیابان و کوچه اما لذت میبرم و آواز نخوانده میخوانم. حس خوب، مانده هنوز. راستی بانی چاو دیگر آنجا وجود خارجی ندارد. جایش یک فروشگاه پوشاک باز کرده اند. با یک اسم خارجی که طبعا یادم نیست. اما چیزهای دیگری هنوز مانده. که گرچه خاطرات مختلفش خیلی سریع زنده نمی شود اما حسهای خوب سر جایش هست.
راستی از بانی چاو خدابیامرز بگویم. جایی بود که با دوستی که قصد سفر داشت یکی از آخرین شامها را خوردیم. وآنجا جایی است که یک شب بعد شام برای یک دوست آژانس گرفتم و بعد خودم قدم زدم تا خانه.. پیتزا و ماءالشعیر خوبی داشت، شاید هم خوبی از دیدارهای ما بود.
یک بعد از ظهر داغ تابستان از ونک تا خانه به تنهایی مشتری ماءالشعیر کذایی شدم. چه حال غریب و چه عطشی داشتم. چه روز غریبی هم بود. چیزی روی مغزم آوار شده بود. از آن روزها که هیچ شنونده دوپایی برای شنیدن درد دلت نمیشد سراغ گرفت. از آن تنهاییهای ناجور..
گذشت اما هنوز پای من و تن پر زخم این خیابان.
هنوز من بیمار راه رفتن در این خیابانها مانده ام. حتی در این زمستان سرد و نیمبند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

نمیدونم میشه عادت به منفی بافی رو کم کرد یا نه

نمی دونم میشه حال بهتری پیدا کرد یا نه

نشستن من پشت این کامپیوتر یک جور خلوت کردنه با خودم یا باید گفت با فیلمها، موسیقیها، وقت گذروندنها، گاهی آه کشیدنها.

زندگی پره از متنهای ننوشته، حرفهای نزده، تجربه های منتظر و آوازهای نخونده.

همه چیز ساده است جز اون چیزا که من نمی فهمم یا نمی خوام که بفهمم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()