آسمون ريسمون

 
زمزمه
 

روزهای عجیبی است.
در سرم زمزمه ای است که نمیشود شنید. زمزمه ای که در رگهایم جاری شده است، گاهی قلبم را می فشارد و گاهی ترجمه می شود به شادی بی دلیل و ملایم، و همراه.
مثل شادی صدای یک پیانوی کهنه کوک سرحال.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شب نیلوفری
 

استاد نگاهش دوخته شده بود به زمین. کلاس خاموش و آرام شده بود.
 یک آن به خودش آمد، شال روی موهایش را به روش همیشگی مرتب کرد ، نیم نگاه هوشیاری به من انداخت و گفت: بخون پسرم!
چند ثانیه ای طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم..

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس بارون...


شروع کرده بودم به خواندن.
التهاب و لرزش رفت کنار.
صدایم کمی که گرم شد جمعیت هم فراموش شد و غم و غربت هم به هوا رفت.

نمی دانم چرا اصلا روزی خواسته بودم که روی این ترانه تمرین کنم
و چرا دشواری اش را به جان خریده بودم.

هر چه ثانیه ها می گذشت حس می کردم انتظار و افسوس تمام آن روزها از ته صدایم پیداست.
حس می کردم تمام آنچه روزها پشت نقابم پنهان کرده بودم دارد بیرون می ریزد.
فقط گاهی نگاه استاد که به صورتم می افتاد می دانستم که می داند و در هر حال خواهد پرسید.
کم کم آخر ترانه بود و من خالی تر و خالی تر می شدم.
دیگر اصلا برایم مهم نبود که خوب و درست می خوانم یا نه.
فقط چند کلمه آخر مانده بود ..
ترانه گذشت و باز خاموشی آمد
من مانده بودم و حسی که از گذار ترانه ای بیدار شده بود و همینطور تا ابد بیدار میماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
 

هیچ وصف حالی نمی توانم بنویسم.

یک آهنگی بود به اسم La Petite De La Mer که من ترجمه این اسم را اصلا نمی دانم.
یک زمانی به عنوان پیش درآمد اخبار هر روز تکه هایی از این آهنگ (بسته به اینکه چقدر تاخیر در شروع برنامه پیش می آمد) از تلویزیون به اجبار می شنیدم و می گذشتم و نمی فهمیدم شعور مثبت این آهنگ چقدر مجذوب کننده است.

اما حالا پای ثابت لیست آهنگهاست..
دوست داشتم با این آهنگ با دستان باز زیر اولین بارش برف سال می ایستادم صورتم را رو با آسمان می گرفتم و شاید حتی چرخ آرامی می زدم.
شاید که کودک اگر بودم با دهانی باز و محو تماشای آسمان.

هوا ابر است اما بارانی در کار نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

حیف از یک بعد از ظهر دلگیر جمعه که آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.

گرچه دیگر غروب جمعه دیگر آنطور مثل قدیمتر، مثل زمان مدرسه دلگیر نیست.

یا شاید هم جمعه مثل هر روز دیگر شده یا هر روز مثل روز تعطیل است!

 

 ---------------------

 

دیروز بعد مدتها یک آهنگ قدیمی دانلود کردم با صدای ناهید به اسم خزون و سکوت پنجشنبه و جمعه رو شکستم.  لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()