آسمون ريسمون

 
روز اول
 

دغدغه ای ندارم. جز آدمهای تازه ای که تا اطلاع ثانوی جز صورتکی برايم نيستند و لازم نيست بيش از اين انرژی صرفشان کنم. خوب است که سرپناهی هست که آدم به آن پناه ببرد و گرنه زندگی حسابی دلت را ميزد. (يا شايد حالت را اساسی به هم ميزد!)

و اين چکيده و حاصلی است از امروز. مثل هميشه محيط جديد انرژی زيادی از من می گيرد، و وقتی بالاخره به خانه برمی گردم باز هنوز در گير آنم. پس سعی می کنم ديگر به آن فکر نکنم تا زمان ديگری که به آنجا بروم. اين تنها راه است. و نوشتن اين يادداشت هم بيشتر به خاطر همين بود. (و مدتی بود که اينقدر لذت بخش نبود!)

گرچه اينها همان چيزهايی است که می دانم تنها زمان از پسشان بر می آيد، اما واضح است که خودم باعث می شوم که چيزهای اضافه ای بر من آوار شود...

ای بابا زندگی آدم مگر چقدر می ارزد که ..؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()