آسمون ريسمون

 
سنگی و گوری
 

اين قطعه ای از متن داستان «سنگی بر گوري» جلال آل احمد است و آمدنش در اينجا بی دليل است. اين از آن قطعه:

...و واقعيت اين است که هيچکس پس از من نيست. جاده ای تا لب پرتگاهی و بعد بريده. ابتر بتمام معنی. آخر هيچ می شد فکرش را کرد که صفی از اعماق بدويت تا جنگل تنک تمدن  ته کوچه فردوسی ـ تجريش  اين امانت را دست به دست ـ يعنی نسل به نسل ـ به تو برساند و تو کسی را در عقب نداشته باشی که بار را تحويل بدهی؟ توجيه علمی و تسليم و واقعيت همه به جای خود. ولی اين بار را چه بايد کرد؟ و اين راه بريده را؟  و مگر من نقطه ختام خلقتم؟ يا آخر جاده ام؟...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()