آسمون ريسمون

 
فوتبال و خيابان
 

از تلويزيون وقتی فوتبال پخش می شود، خصوصا اگر مسابقه مهمی باشد، وقت خيلی خوبی است برای لذت بردن از خيابانهايی که موقتا خلوت شده و هنوز خيس باران بعدازظهر است. فروشگاهها اغلب بسته اند ـ جمعه شب است ـ و تاريک. آنها هم که روشنند، لابد تلويزيون دارند.

در فرعی ها زباله جمع کن ها چرخهای دستی قراضه را اين طرف و آن طرف می کشند. رفتگرها زنگ خانه ها را می زنندتا زباله را با ماهيانه يکجا تحويل بگيرند و چه خوب که کيسه زباله ات پر نشده باشد...!

پياده روی خيابان اصلی خلوت است و تک و توکی بی عجله در رفت و آمد. سر بلوار يک پليس روی لبه جدول قدم ميزند، وگمانم همان است که سالها پيش يکبار مادرم را جريمه کرد...

يک تاکسی روشن و تنها يکی با راننده که منتظر ايستاده و سيگار می کشد. دود سفيد و ساکنی اطاف صورتش مانده.

آسمان ابری است اما ماه پيداست با هاله ای بزرگ و روشن. اما با وجود چراغهای پرنور باز هم اين شهر انگار تاريک است..

شهر کرخ شده و اين هفته هم نفسهای آخر را می کشد. اين اولين باران پاييزی بود با سرمايی لطيف. تنها مسبب شادی بی دليلی که در من هلول کرده است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()