آسمون ريسمون

 
سيگار
 

وسط ايستگاه کنار ميدان فقط مردی لاغر به انتظار ايستاده. ته ريش و پيراهنی گشاد. با سيگار روشنی در دست.

اتوبوس نزديک می شود، مرد چشمش به سيگار است، تا اينکه می ايستد و نگاه تمام می شود و با حسرت چند پک محکم می زند. درب اتوبوس باز شده. نيمی از سيگار باقی مانده. دست پايين می آيد که سيگار روشن را روی آسفالت سرد و مرطوب صبح رها کند. در همان لحظه تصميم می گيرد فقط آنرا خاموش کند. انگشتان استخوانی اش را دور آن مشت می کند. احساس سوزشی در کف دست، و در آخرين لحظه سوار می شود..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()