آسمون ريسمون

 
چه کسی باور کرد
 

آدم حرف دلش را نمی تواند بگويد. روزها می گذرد و تا بجنبی اين سه ماه گذشته...

همه چيز به سرعت می گذرد. هوا سرد تر می شود. اوضاع وانمود می کند که می خواهد بهتر شود. اما حقيقت، بعد معلوم می شود.

ديروز روی صندلی اتوبوس، از دانشگاه که می آمدم و هوا تاريک شده بود، برای اينکه چشمم به يک آدم خاص که ميدان ديد مرا هم اشغال کرده بود نيفتد، آنرا بستم! مدتها بود جز برای خواب چشمها را نبسته بودم. وديدم که با چشم بسته فکرها جور ديگری می آيند و می روند...

همه اينها به کنار، تازگی کشف کرده ام چه ساده می شود کمی خوشحالتر از هميشه بود...

راستی هيچکس نمی داند در زندگی ديگری چه می گذرد. آدم بعضی مواقع ناچار به پنهان کردن خيلی چيزهاست و وقتی با ديگران هم صحبت می شود همه چيز شادی و خنده است و اين يک عادت می شود. برای همين است که وقتی برای يک دوست شرح می دهی که به دردسرهای جديدی دچار شدی و زندگی ات دارد چه تغييراتی ميکند، آنقدر خونسرد و عادی هستی که هيچ اثری روی او نمی گذاری و بعد فکر می کنی اصلا برای چه حرف زدی!

خيلی دوست دارم آن شعر "چه کسی باور کرد.." حميد مصدق يادم بيايد...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()