آسمون ريسمون

 
مهر
 

مهر که می شود، ديگر بوی سرما را خوب می شود حس کرد.

صبح که از خانه خارج می شوی زير نگاه کنجکاو زن همسايه که با شنيدن صدای در به آستانه پنجره می آيد، روی برگهای خشک چنار راه می افتی و آرامش و تازگی خاصی  در هوای اطرافت حس می کنی که می دانی تنها تا سر کوچه دوام خواهد داشت. وسوسه می شوی کمی به عقب برگردی که بيشتر روی برگها راه بروی اما ميدانی که رفتگر محل، پيزی فراخ است و برگهای خشک، فردا بيشتر خواهد بود.

رو به ظهر، با دو قطره درشت عرق که سطح گردنت را طی می گنند داخل اتوبوس نشسته ای و دلت حسابی برای کنج خودت تنگ است، اما تا غروب هنوز خيلی مانده...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()