آسمون ريسمون

 
نه برای خواندن شما
 

تکه ای از حرفهای دوشنبه تو و او در يک گوشه روشن کافی شاپ روباز که دری کوچک داشت و در واقع يک حياط خلوت نيمه تاريک بود و تو تغييرات تازه ات را با او در ميان می گذاشتی و از هر دری سخن می گفتی. اين برای آن است که خوب يادت بماند.

حرف از يک فيلم شروع شد.

- بعضی ها شان با وجود خانواده تنها زندگی می کنند.

مثل همان که بعد از ضربات شلاق تر روی ميز خون آلود، هر ماه برای ايدز آزمايش می دهد...

حالا به اين فکر می افتادی مثل هميشه که هرگز شباهت زيادی با هم سن و سالهای خودت حس نکردی. و اينکه هميشه حس می کردی بخشی از اين نسل مثل مجموعه ای از گياهان خودرو است.

- چه نسل عجيبی!

- اما با همه اين عجايب گمان نکنم آن راه را تکرار کند.

- چرا تکرار کند؟ اشتباه گذشته را ديگر تکرار نمی کند، چون همه چيز را ديده. يا می سازد، يا زير آبی می رود يا رضايت می دهد و شايد دندان گرگ هم پيدا کند ... مگر باز همت کند و راه تازه ای بياموزد...

- ...

چیپس و سون آپ تمام شد، و نفهميدی آخر،‌ چه کسی بود صدا زد: نيما ؟!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸۳
comment نظرات ()