آسمون ريسمون

 
تيتر کوچک روزنامه
 

هميشه دقيقه های انتظار در ايستگاههای شلوغ مترو بهترين زمان برای ديدن آدمهای مختلف است. که اجبارا برای دقايقی در يک محل جمع می شوند. اين تنوع با گذر از ايستگاهی به ايستگاه ديگر شکل متفاوتی می گيرد.

به هر طرف که نگاه کنی سوژه ای هست...

مثل آن مرد چاق و مسنی که با ته ريش و عينکی بزرگ روی آن نيمکت کنار زوجی جوان و آراسته، لم داده و با پاهای گشوده ودهانی باز مشغول خرناسه کشيدن است .. يا آن زن و مرد ميانسال که در انتظارند و زن هر بار که به مرد نگاه می کند چشمانش مثل چشمان دختری جوان می درخشد ... و يا حتی پسر جوانی که نشسته و به ريلها خيره شده است...

آن مرد چاق را ببين در روزگاری که چهره و اندامش هيچ شبيه امروز نيست نشسته کنار زن جوانی روی نيمکتی، با چشمانی براق و صورتی پاک تراش...

برای زن و مرد ميانسال خودت داستان بساز،  اما

پسر جوان را ببين که شايد تا ساعتی ديگر ناچارا تيتر کوچکی از روزنامه ها را به خود اختصاص دهد...

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()