آسمون ريسمون

 
گلودرد
 

در زدم و وارد شدم. مرد درشت اندامی که کارگر به نظر می آمد، همراه من وارد شد که سوالی از دکتر بپرسد.

سبابه اش با باند، به سستی پيچيده شده بود، طوريکه در حال باز شدن و افتادن بود. گلويم درد ميکرد. و اميدوار بودم «چرک» در کار نباشد. دکتر اول مرا از اين موضوع نا اميد کرد و بعد بلند شد که نگاهی به دست مرد بکند. باند خيس را آرام شروع کرد به باز کردن. به رويش نياورد اما او هم با ديدن زخم، حسی مشابه من پيدا کرده بود. هيچ کدام انتظار ديدن يک زخم ريش ريش سفيد شده از رطوبت را نداشتيم. به او گفت زخمش «چرک» کرده و به خاطر اين کلمه من ياد گلوی خودم افتادم! و فکر چندش آور اينکه داخل حنجره من شبيه زخم دست او شده باشد تا چند ساعت دست از سرم بر نداشت...!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸۳
comment نظرات ()