آسمون ريسمون

 
زندگی
 

من در اين زندگی سرگردانم. و هر روز بيشتر در اين مرداب فرو می روم.

هرگز ندانستم دقيقا برای چه زندگی می کنم. نمی دانم چرا در اين زندگی کوتاه به خودکشی هم فکر کرده ام. نسبت به چيزهايی از اين دست کمی گيجم.

به هر حال مدتی است ديگر به آن فکر نمی کنم، خصوصا در اتاقی که رنگ ديوارهايش نوعی بژ باشد. زرد کاملا غالب، تنها کمی متمايل به قهوه ای... شايد از وقتی با رنگ آبی کار چندانی ندارم...

همه اينها بخاطر اين است که اين ندانستن را به سادگی می شود کنار گذاشت و سراغ زندگی رفت. آنرا جدی گرفت و حتی بدون زن و يک کرور بچه! ...

چون به هر حال زندگی چيز بی دليلی است. می شود برايش يک معنی پيدا کرد. مثل اسمی که روی بچه می گذارند. زندگی يک فرصت است حتی اگر پوچ و کوتاه. اين را می گويم چون چاره ای غير اين نيست. اين تنها يک نوع فراموشی است. آن گيجی در پس زمينه حضور خواهد داشت. اين فرصت را همه می گذرانند و برای فراموش کردن يک سوال بی جواب راهی پيدا می کنند. راهی مثل داشتن يک کرور بچه!

حتی در مراحل تراژيک زندگی، خوب که نگاه کنی يک بی اهميتی خفيفی هست که البته تو را سست نمی کند (اما آرام، شايد). ولی نگاه نميکنی چون تحت فشار هستی. از عصب ها و هرمونها! چيزهايی هست که آن بی اهميتی را کاملا نفی می کند. مثلا وقتی بی سرپناه و به شدت گرسنه باشی جستجوی ديوانه وار برای غذا اصلا به نظرت پوچ نخواهد آمد... تا وقتی به شدت گرسنه باشی!

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()