آسمون ريسمون

 
 
 

او درست می گويد. مدتها است که به خودم سر نزدم. آنقدر امروز و فردا کردم که سالها گذشت، و حالا خودم را خوب نمی شناسم. برای خودم غريبه ای هستم. حالا اين روزها دارم ديدارها را تازه می کنم. بلکه چيزی از آنچه دور انداختم باز گردانم؛ اما نه همه چيز را!

نمی دانم چرا هر چه می کنی يک تکه هايی از دوران بچگی نمی خواهد دست از سر آدم بردارد.

چقدر هوس باران کرده ام، گرچه هر وقت می آمد قدرش را نمی دانستم. نکند درست مثل تو ؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()