آسمون ريسمون

 
دلزده
 

عاقبت برای هيچکدام از نمره های افتضاحش نرفت استادهايش را ببيند.

حتی کارنامه اش را هم گرفت تا ببيند و مطمئن شود که يک جای سالم هم روی آن پيدا نخواهد کرد ولی حاضر به نجات هيچکدام از نمره هايش نبود. يک ترم تحصيلی تقريبا بر باد رفته. يادش می آمد که تمام ترم با اينکه انگيزه هايش همه دود شده بود، برای رسيدن به کلاسها، دو سر شهر را به هم دوخته بود. سر کلاس قيافه استادها را تحمل کرده بود بی آنکه چيزی از حرفشان بفهمد. جزوه نوشته بود و فکر های جوراجور کرده بود تا کلاس تمام شود.

بی حوصله و تلخ، نه رفيقی و نه حتی سلام و عليک تازه ای. روزهايی کاملا بر باد رفته. و همه اينها را هيچکس نمی دانست. مشکل او مال خودش بود ولو اينکه نمی توانست حلش کند. ديگران هم نمی توانستند. فقط شايد کمی دلسوزی احمقانه می کردند و شايد هم تعجب می کردند که: «تو چرا؟...» حتی فکرش هم سردرد می آورد...

از آن زمان چند سالی می گذشت که عشق يادگرفتن داشت. حالا همه چيز برايش اجبار بود. اجباری که البته به آن تن نمی داد. از در باريک دانشگاه که تو می آمد هيچ احساسی نداشت. بيرون که ميرفت برايش مثل آزادی از زندان بود.

و حالا می رفت به استادها چه می گفت؟ کدام داستان احمقانه را سرهم می کرد؟ چطور بايد به زور به آنها لبخند می زد؟... و تازه اگر نمره هم می گرفت، ترم بعد را چه می کرد؟ 

ياد اين جمله می افتاد: « ... من کوچکترين اقدامی نخواهم کرد و تملق هيچکس را نخواهم گفت. به درک که آدم بترکد ... »  و دلش کمی قرص می شد.

و کم کم به اين فکر می افتاد که بايد به اين اجبار تن داد و نشست همه مزخرفات را لا به لای چروکهای مغز چپاند و هرچه سريعتر، به هر قيمت که شده ( و هر چه بشود با خفت کمتر) از اين زندان برگ آزادی گرفت.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()