آسمون ريسمون

 
بخش پنجم: ساعت آخر
 

اين يادداشت ادامه ماجرای روز سيزده ارديبهشت است که در يادداشت ۲۲ ارديبهشت شرح دادم. پيشنهاد می کنم اگر خواستيد اين يادداشت را بخوانيد پيش از آن، يادداشتهای  ۲۲ و ۳۰ ارديبهشت و ۴ و ۲۵ خرداد را بخوانيد.

 ***

داخل سلول، کنار من، يکی خيلی به خلاص شدن زودهنگام خودش اميدوار بود. همان که داخل پارک دستش را از پشت بسته بودند. به اميد آشنای بانفوذی بود که گويا تلفنی خبرش کرده بود. پيشنهاد کرد شماره خانه را به او بدهم تا بهد از خروج، در اولين فرصت تماس بگيرد. اميدی نداشتم او زودتر خارج شود اما با ساييدن لبه يک ۲۵ تومانی روی يک برگه رسيد مترو، شماره ام را برايش نوشتم.

زمان انگار سريع می گذشت. حدود يک صبح، هم همه کم شده بود و صدايی بلند نمی شد. اکثرا خواب بودند. من اما خوابم نمی برد. شايد خوابی بدتر می ديدم.

دوباره عربده نگهبان. خواندن يک به يک اسمها. ديگر چه بود؟ اما تا يک ساعت بعد فهميدم هر که بيرون رفت ديگر بر نمی گردد! و مانده بودم چرا اسم مرا نمی خواند.

اين سلول تقريبا خالی می شد. از سلول کناری يکی پيش من آمد. اکثرا در راهرو بودند. گوش به زنگ صدای نگهبان. چهره اش زياد گرفته نبود، اما از گرما بر افروخته. کمی آسوده تر از من بود. آذری بود. درباره آنچه پيش آمده بود صحبت کرديم و عصبی تر شديم...

يکساعت ديگر گذشت. حالا من مانده بودم و پسری که در ساعی دستگير شده بود. مثل همان اول آرام بود. نمی دانم چه شد نگهبان هوس کرد موبايلم را پس بدهد. گرچه ديگر دير بود. به خانه زنگ زدم. مادرم برداشت. پر از غيظ و طعنه. اما فهميدم پدرم آمده بود اينجا. کمی خيالم راحت شد. 

 ***


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸۳
comment نظرات ()