آسمون ريسمون

 
کاغذ
 
من گاهی اصلا يادم ميره چی بنويسم يا اصلا بنويسم يا نه. آخه برای آدم توداری مثل من گاهی حتی درد دل کردن روی کاغذ سفيدم سخته ... اونم کاغذی که بعد از سياه شدنش صاف ميره تو کشوی ميز . کشويی که درش با دقت قفل ميشه و کليدش کجاها که مخفی نميشه ... شايد همه يه چيزايی دارن که نمی خوان کسی بدونه ... مثل خاطرات تلخ یا آرزوهای دست نیافتنی و یا چیزهایی که باعث میشه دیگران به عقلت یا سلامتت شک کنن یا حتی احساسات ساده شخصی مثل تنفر از کسی که مجبوری تحملش کنی یا دوست داشتن کسی که نمیتونی اینو بهش بگی یا به دلایلی نمیخوای که بدونه
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()