آسمون ريسمون

 
پنج شنبه
 

هوا گرم بود. ظهر کسل کننده دانشگاه. يکساعت وقفه در کسب دانش، برای نهار. روز پنجشنبه.

حال نهار که نبود و خيلی دلم می خواست به جايی پناه ببرم که بشود آنجا ساعتی چشم را بست. کتابخانه.

در بخش پسرانه، گوشه ای پيداکردم با يک ميز يک نفره که سه ديواره چوبی روی آن، تو را از فضای اطراف جدا می کند، ولی البته جلوی صدا و دود سيگار را نخواهد گرفت.

نشستم و مدتی خيره ماندم به دست نوشته های روی چوب. اسم، آدرس سايت و ايميل، نقاشی، ترانه و بقدر کافی حرفهای رکيک خط خورده.

داخل کلاسور، دنبال کاغذ گشتم، نبود. برای تمرکز فکر واعصاب لازم داشتم. تنها يک تکه. پس برای جزوه درس  بعد هم بايد فکری می کردم. گذاشتمش روی ميز و دو مربع کشيدم با چند علامت. آرنجها را روی ميز گذاشتم و سر را روی انگشتان تکيه دادم. چشمها را بستم. کمی خيالات سبک کردم تا ذهنم به عمق نزديک تر شد.صداهای اطراف کم کم محو می شد. در آرامش خواب آلودی به فکر فرو رفتم.

بين خواب و بيداری صدايی شنيدم که نزديک بود. زير بود. انگار با من بود. چيزی می پرسيد. کی بود؟ آشنا نبود ولی لابد قصد شوخی داشت. چشمهايم بسته بود، اما نه از خواب چيزی مانده بود نه از فکر. صورتم را سريع به سمت صدا گرفتم و با پلکهای کاملا گشوده صورت سبزه ای را ديدم بين پارچه ای تيره. و انگشتی که به ساعتم اشاره می کرد. و لبهايی که می پرسيد... همانطور که صفحه ساعت را نگاه می کردم آنرا مقابلش گرفتم. تشکری کرد و محو شد.


يادداشت بعدی جمعه يکشنبه فرستاده خواهد شد.

صدای يادداشت فردا در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()