آسمون ريسمون

 
پيرمرد
 

اتوبوس داشت راه می افتاد که صدای بر خورد چيزی به بدنه، راننده را وادار به توقف کرد. پيرمردی از کنار می آمد. صدا، صدای عصای پيرمرد بود.

موهای نسبتا بلند و يکدست سفيد، همينطور ابروهای گره خورده و سبيل. يک پله را بالا آمد و از راننده پرسيد: «شهدا؟» راننده بی تفاوت بود و طوری که شايد خودش هم نشنيد جوابی داد. پيرمرد سر را تکان داد که: نفهميدم! و اين کار را چنان جدی انجام داد که يک جور احساس الکن بودن، راننده را وادار کرد حرفش را شمرده و واضح تکرار کند. بليط را داد و آمد روی يک صندلی خالی نشست. کت و شلوار و شاپوی خاکستری تيره و پيراهنی به رنگ موها.

آرام آرام شروع به نجوا کرد. با خودش بود بيرون را نگاه می کرد. کف دستها مقابل دهان و انگشتها متحرک. خيلی آرام اشاره ای به سمتی و باز نجواهای آهسته. چشمها در پشت عينک ته استکانی مرتب می گشت و باز به بيرون خيره می شد.

به مقصد رسيد. وقت پياده شدن، ديگر از ابروهای گره خورده خبری نبود. به جای آن، پيشانی چين خورده ای بود که خبر از ذهنی پر آشوب می داد. حتی راننده هم پيرمرد نيمساعت پيش را به جا نمی آورد...


يادداشت بعدی جمعه فرستاده خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
comment نظرات ()