آسمون ريسمون

 
چند صحنه يک روز
 

صدای اذان مدرسه کناری از لا به لای ناله های گوشخراش بلندگوی کهنه شروع می شود. راه می افتم. به خودم نگاه می کنم. تنها به نظر می آيم؟ هميشه تنها به نظر آمده ام! پس، او حق داشت....

...

مردی داخل تاکسی نشسته و با تلفنش طوری حرف می زند که انگار ساز دهنی می نوازد؛

در مترو زوج ميانسالی لبه سکو ايستاده اند و يک بچه داخل کالسکه دارند. زن با مرد حرف می زند و بی قيد، کالسکه را به سمت لبه سکو عقب وجلو می برد.

بچه يک گل سر صورتی روی موهايش دارد، با دو دست تکيه داده به طرفين و با ابروهای گره خورده در حال جويدن لبه پلاستيکی است. در هر عقب و جلو رفتن کالسکه پشتم تير می کشد؛

داخل واگن، پسر و دختر جوانی ايستاده اند. نگاه و حرکاتی هماهنگ. چيزی اين تعادل را برقرار کرده بود. شوری، خواستنی، اعتمادی... صميميتی که در چشمها بود و به رنگ بوسه بود، در انعکاس شيشه پيدا بود...؛

...

روز، گذشته. در نيمه شب، روز گذشته تنها تصويری بزرگ است،‌ مخدوش و پر از لکه های محو.


يادداشت بعدی تا جمعه فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()