آسمون ريسمون

 
صبح سه شنبه
 

امروز صبح کله سحر، سرکلاس بودم. استاد مثل هميشه تاخير داشت. هوای کلاس از چرند پر بود. تخته پاک بود. کسی گوشه پايين با خط خوبی نوشته بود: «ما از نفوذ سايه های شک در باغ بوسه هامان رنگ می بازيم...». خط اما چه آشنا بود... هفته قبل هم چيزی نوشته بود. استاد دير کرده بود. چی بود؟ هيچ يادم نيست، ولی جالب بود. در اين کلاس پسرانه چه کسی ذوق به خرج داده بود؟ گرچه اين چيزها دختر و پسر ندارد، خصوصا چون هيچکدام اينروزها نداريمش ... .

در و ديوار سالم می ماند. گچ تخته ها هم روز به روز بزرگتر می شود... .


يادداشت بعدی شنبه فرستاده می شود.

صدای اين يادداشت فردا در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()