آسمون ريسمون

 
 
 

سکوت...

...اينها مهم نيست مهم لحظه ای است که هيچ چيز در وجودت به اختيار خودت نيست. لحظه ای که حسی نا شناخته که می تواند ترسی تازه باشد به تو دست می دهد. لحظه ای که حس می کنی دست و پايت کاملا قفل شده. هيچ حرکتی نمی توانی بکنی. مبهوت شده ای. مبهوت لحظه وقوع. حتی خودت را فراموش کرده ای. و وقتی حادثه تو را در بر می گيرد و تو در يک قدمی نابودی هستی، اين بهت از تو دست بر نمی دارد...

سکوت محض. هميشه چيز خوبی به ذهن نمی رسد. تازگی احساس می کنم يکی دو سالی بزرگتر شده ام. زندگی را بايد جدا باور کنم. اتفاقی هست که هميشه در بهار می افتد. من بايد حتی مثل چند سال پيش طراحی کنم. چيزهايی هست که بايد از خودم به ياد بياورم.


يادداشت بعدی سه شنبه فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()