آسمون ريسمون

 
باران اينروزها
 

راننده بايد ۳۰۰ تومان بر ميگرداند (۳۵۰ تومان قديم!). يک دويستی علی الحساب داد و شروع به جستجو کرد. بعد يک پنجاهی که مثل پارچه حرير نرم بود و دوتا چسب مشکی هم، قرينه، رويش خورده بود. من هنوز سرگرم تماشای آن پنجاهی بودم و باقی قضيه داشت با پولهای خرد و يک بيست تومانی نو فيصله پيدا می کرد، که ناچار آنرا جلويش گرفتم: «همکاران خودتان قبول نمی کنند...»

به پله برقی که رسيدم پيرزنی کنارم بود. اول پله بعد کلی اين پا و آن پا کردن، يک پا را خيلی لمس روی پله گذاشت، و بعد مکثی کوتاه، پيش از آن که دير بشود، پای دوم را. با خشم چيزی زير لب می گفت که اول فکر کردم بايد درباره پله های مترو باشد،‌اما نبود. صاف جلويش را نگاه می کرد: «اين همه راه رفتم هفت تير، بعد اومدم اينجا، کلی پياده رفتم، حالا باز بايد برگردم هفت تير...». هيچ نگاه هم نمی کرد ببيند کسی گوش می کند يا نه.

چتر را که می بستم دستهايم کاملا خيس شد و زخمها شروع کردند به سوختن. کلاسور را روی زانو گذاشتم و چتر خيس را روی آن.

مهتابی ها چشمک می زدند و صدای يکنواخت ريل و چرخهای آهنين، ديگر فرقی با سکوت نداشت. آمدم چيزی بنويسم، مثلا درباره باران اينروزها: «درباره باران، اين روزها چيزی نبايد نوشت. طبيعت هنوز تيزی تيغش را نشان نداده. در تابستان آينده، خواندن اينطور يادداشتها آدم را حسرت به دل می گذارد...»


يادداشت بعدی جمعه فرستاده می شود.

صدای يادداشت فردا در دسترس است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()