آسمون ريسمون

 
متفاوت، متفاوت تر
 

ثانيه هايی هست بيش از حد متفاوت. لحظاتی که آدم تصور کاملی از موقعيت خودش ندارد.

وقتی عقيده ای را از دست می دهی؛ وقتی دست به کار تازه ای می زنی؛ حتی پيش گرفتن يک رفتار و منش تازه.

به سادگی انگار بخواهی با لباس خيلی عجيبی ظاهر شوی. يک جور اضطراب و يک جور حس مستقل بودن.

هميشه گريخته ام که مجبور به تجربه کردنش نشوم. هر چه رشته ام پنبه می کند، مرا با ويرانی ها، رها می کند. بعد دوباره ساخت و ساز مورچه وار شروع می شود، تا روزی ديگر، همه چيز از نو ساخته شود. همه چيز.

روح از چند طرف کشيده می شود، صدای شيونش می آيد. درست مانند نوزادی که تازه از رحم بيرون آمده، سخت می گريد.

فراموش می کنم تکه های سرخورده و فراموش شده عصيان، هميشه بيدارند.

هميشه می گريزم ولی مرا عاقبت در تله های بيشمارشان اسير می کنند.


يادداشت بعدی دوشنبه فرستاده می شود.

صدای اين يادداشت تا فردا فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()