آسمون ريسمون

 
روز دوم عيد
 

وسط يک مجلس ختم، در بين لباسها تيره، هيچ چيز جالب تر از ديدن پسر بچه تپل و صورتی پوشی نيست که سرخوش می آيد و می رود و استکانهای خالی چای را با شتاب کودکانه اش جمع می کند و داخل سينی می گذارد.

هر از چند گاهی در گوشه و کنار بوسه ای از پيرمردهای قوم بر گونه اش می نشيند. هر چه پيش آيد خنده از لبانش نمی افتد و شادی تجربه تازه اش را از بين نمی برد. دندانهای خرگوشی و چشمهای درشتی دارد. با ديدن او چشمها برقی می زند و سايه لبخندی خام بر لبها می نشیند.

او حقيقت است. حقيقت هميشه در کودکان، عريان است.

از بين برنده تلاش آدمهای بالغ برای حفاظت از ماسک روز عزا.

به ياد بياور که برای مرگ تو، هيچکس غمگين تر از خودت نيست.


صدای اين يادداشت تا فردا فرستاده می شود.

يادداشت بعدی تا جمعه فرستاده می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()