آسمون ريسمون

 
کوتاه
 

من پدرم را دوست دارم. او منطبق با ملاکهای خودش مرا پسر خوبی می داند، اما دريغ از روزی که واقعيت برايش روشن شود...

مادرم را دوست دارم.‌ او سعی می کند موجودی را بشناسد که روزی در يک کف دست جای می گرفت، اما حالا، متاسفانه ديگر نه. ...

خواهرم را دوست دارم. تفاوت سنی مان را زياد حس نمی کنم. ...

و شايد می شد امروز مرده باشم، اما، چهره گريان مادر چيزی نيست که بشود تحملش کرد...


يادداشت بعدی تا جمعه فرستاده خواهد شد.

برای اين يادداشت صدايی ضبط نکردم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()