آسمون ريسمون

 
سکوت
 

فرقی ندارد زن باشد يا مرد. وقتی سکوت می کند، صدايی در مغزش می پيچد که بی شباهت به صدای دو تکه آهن نيست که به هم ساييده می شوند. هرگز سکوت را به درستی تجربه نکرده و می داند آنرا تاب نخواهد آورد.

معمولا تلويزيون يا راديو را روشن نگه می دارد تا صدايی در ميان باشد. گذر شب و روز به چشمش نمی آيد. درک نمی کند گذر عمر يعنی چه؛ آنرا لمس نمی کند. زمان برای او، در جايی، از حرکت مانده.

او منتظر است. منتظر چيزی که بايد روزی روی دهد. اما خودش هم ديگر درست نمی داند چيست.

آنچه که برای ديگران لذت بخش است، برای او چاقوی زيبا و خوش دستی است که آهسته آهسته روحش را می تراشد.

روح منتظرش، او را با خود می کشد، بی آنکه مجال ديدن و شنيدن بدهد. هرگز چيزی شگفت زده اش نمی کند. نمی شنود با اين که گوش می کند. در انتهای هر چيز، سکوت تلخی هست که خود او را، بی رحمانه، در مرکز ذهنياتش می نهد و همانجا رهايش می کند.

بيداری اش طولانی و طولانی تر می شود و هيچ چيز سکوتش را نمی شکند. شبها در پنجره ای که تنها نقطه روشن در ميان تاريکی شهر است، می ايستد، بی آنکه بداند چرا اين اوست که آنجا ايستاده؛ نمی داند چه چيز او را با جسمش نظير کرده و چرا پشت پنجره ديگری آسوده به خواب نرفته. منتظر است...


يادداشت بعدی تا يکشنبه فرستاده خواهد شد.

صدای اين يادداشت تا پايان سه شنبه در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()