آسمون ريسمون

 
نگاهی به پايين
 

زن جوانی در ابتدای بن بست روبرو ايستاده، رويش به داخل کوچه است. صدايش نمی آيد اما حتما به آن کودکی بد و بيراه می گويد که از آن سو سلانه سلانه، با قدمهای شرمگين و ابروهای لجوج به سمتش می آيد، به مادر نگاه نمی کند اما ناگزير مسير کوچه را طی می کند، از ترس اين که نکند مادر، همانطور که گفت، او را تنها بگذارد و برود. آخر سر هم دستانش را در دستان بی صبر مادر می گذارد و لحظه ای ديگر، همه چيز را فراموش می کند. دستت را که به مادر می دهی، خيالت آسوده است حتی اگر مجبور باشی با هر يک قدمش، چند قدم برداری يا با راه رفتنش بدوی. چشمهای کودک در زوايای ناشناخته روز تازه پرسه می زند. مادر مسير رفتن را تعيين می کند. نگاه کودک به هر جا که برود، مادر جلوی پا را مراقب است. زمين خوردنی در کار نيست، پس بگذار پاها راه خودشان را بروند و کودک، تنها دنيا را تماشا کند.


يادداشت بعدی تا شنبه ثبت خواهد شد.

صدای اين يادداشت و ويرايش نهايی تا ساعتی ديگر...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()