آسمون ريسمون

 
غروب يک روز تعطيل
 

غروب يک روز تعطيل، وقت جولان دادن سکوت که شايد تنها صدای ساعت آن را آشفته می کند، می شود ذهن دم کرده را به هوای آزاد و بين همهمه آدمها برد؛ فکر ناگهانی وصل کردن دو خيابان بزرگ موازی، با پای پياده. درست همان لحظه ها که بيش از هميشه، تنهايی پوست آدم را می کند.

يک شب که صدای يک آهنگ قديمی در خانه می پيچيد، مادر مثل هميشه حدسش در مورد خواننده درست از آب در می آید؛ او انگار چيزی به خاطر آورده باشد، با کمی اندوه، جمله ای می گويد که از ميان عباراتش، تنها عبارت «دوران بی خيالي» باقی می ماند.

پيرمردی پشت راهبندان، جوانی را که با چهره ای آرام از خيابان گذر می کند، تماشا می کند. صدای بوق از پشت سر، وادارش می کند فاصله تا ماشين جلو را پر کند. آدمها از روبرو می آيند و بعضی ها به صورتش نگاه ميکنند، انگار بخواهند خط به خط تفسيرش کنند. نشد آنچه را که می ديدند، در شيشه ها ببيند؛ هوا تاريک شده بود.

مدت زمان کوتاهی است که مادر عادت سفارش کردن را، به اجبار ترک کرده. خيلی چيزها مطابق زمان پيش نمی رود. شايد او را به چشم نوزادی می بيند که روزی در يک کف دست جای می گرفت.

نگاهی به کنار خيابان، به آدمهایی که منتظرند همان مسير را سواره طی کنند، قدمهايش را تندتر می کند. راه درازی در پيش است. از خودش سوال ساده ای می پرسد: «چرا وقتی بچه بودم پدرم قوی ترين مرد دنيا بود؟»


اين وبلاگ تا شنبه به روز می شود.

صدای يادداشت تا فرداشب در دسترس خواهد بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()