آسمون ريسمون

 
روز ما نبود
 
مغزهای به فنا رفته و دستهای معطل.
ایده های ترسیده. از به دنیا اومدن میترسن.
هنوز چهارماه نشده دلم هوای عید کرده.
شاید سالا چهارماهه بسته میشن جدیدا .. و ما رو خواب برده.
سکوت میکنیم و می ایستیم به تماشا. ساده است اما آسون نیست.
رخوت چیز خوبی نیست. واسه همینم اینقدر خوب رشد میکنه. بدون چیزی از جنس آب و توجه.
تغییر فقط تو خراب شدن ساختمونا و ساختن بزرگترشونه.
مغز به فنا رفته و دل تعطیله.
روز میاد و میره اما آسمون دیده نمیشه. جز گاهی تو ترافیک غروب اتوبان که آفتاب سرخ تو چشمته.
سایه سنگینه.
دوستی زمانبندی داره. دقیقه. مثل مغز به فنا رفته.


شانزده تیر نودوسه

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()