آسمون ريسمون

 
غروب و کافه
 
وآدم را رها میکند. غروب و خلا این ماه. دم اذان.
و این کافه های خلوت و جاده ابریشم در گوش من. 
کشیدن این توتون میکس، نعمت آسمانی. آرام. 
میبردت جایی که روزهای سخت ته میکشند. 
قهوه همیشه تلخ بود و روزگار ما گاهی همینطور. 
روزگار ما و راه درازی که آمدیم. من گرچه دیگر به بلندی و کوتاهی اش کاری ندارم. 
به انتهایش هم. مسیری آمدم یکتا و بی تکرار. 
هرچند ظاهرا بی حاصل. حاصل شاید بی معناست. 
همه مسیر بود که زیبا بود. این دل که میتپید و این بی آرامی و انتظار و کش دادن همه چیز. 
در انتظار معجزه ای که نبود. 

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()