آسمون ريسمون

 
پيری
 

خيلی وقت پيش، وقتی خيلی کوچک تر بودم، ميل تعجب آوری داشتم که بدانم اگر بميرم چه می شود. جوابش البته، يک «هيچ» ساده است، اما جزئياتش توجهم را جلب می کرد؛ پس آنرا کاملا تجسم می کردم... به واکنش ديگران،‌ خصوصا پدر و مادرم،‌ فکر می کردم.

چند وقت پيش زياد فکر می کردم به اين که آدم پير شود بهتر است يا اينکه زودتر بميرد. به نظرم می آمد اگر زودتر بميرد، حسرتش خيلی کمتر است. فکر می کردم رسيدن به پيری و ديدن آنچه گذشته،‌ دردناک است. فرصتی برای جبران نيست و دست و پای آدم هم بسته است؛ مثل شروع شکنجه... و خوانده بودم که چارلی چاپلين، ترس از پيری را ترس از ناتوانی می دانست، نه از مرگ.

حالا هم فکر می کنم، اما نه به اينها. ديگر برايم فرقی ندارد....

حالا فکر می کنم به اينکه در آن آينده ای که جوانی، پيرايه هايش جمع کرده و رفته، و مرا لخت و عور باقی گذاشته، ديگر چه حرفی برای گفتن می ماند. از ما چه می ماند؟


اين وبلاگ دوشنبه آينده به روز می شود.

¤ درست که اين دوهفته ( يعنی از يکشنبه قبل تا دوشنبه بعد ) اينجا از کم حرفی پر است، اما فکر کنم، حتما بعد از اين دوره، فاصله يادداشت ها کوتاهتر خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()