آسمون ريسمون

 
زمستان است
 

شب سردی است. انگار شروع زمستان است.

خیابانهای روشن و سرد را آرام طی میکنم. آدمها را میبینم. حسی در من پررنگ و زنده است. تو را خیال می کنم. دست تو در دستم. در لابلای جمعیت و رنگها و آدمها و چشمهای یخ زده انگار همیشه چراغی در دل من سوسو می زند.

چیزی نمانده است. خلوت خانه، از خیابانها خیال، جای گرمتری است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()