آسمون ريسمون

 
 
 

پنجشنبه ظهر. نزدیک ساعت 12. من در خانه روبروی پنجره. کوهها پیداست و ابرها که تندتر از همیشه میروند.

با این آفتاب کم رمق زمستانی بچگی ام زنده می شود.

از اینجا _طبقه سوم_ ساختمانها بیشترشان مثل قدیم کوتاهند و یکی دو طبقه و شهر حتی خلوت است.

از پشت این پنجره هم همان سکوتی که داشت.

هیچ چیز جز صدای ماشین گرم کننده آب و بوق پیکان از دور سکوت را به هم نمیزند.

بوی توتون خشک سوخته می آید.

این لحظه های با خودم زیاد تند نمیگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()