آسمون ريسمون

 
خاطرات
 

شب شد. هنوز من درگیر همه خاطرات مادربزرگ از تلخی هایی بزرگتر از همه توان و تحملم. یک زندگی که می شود یک رمان از آن نوشت. ببین ما که پاهایمان را روی دوش آدمهایی با آن گذشته ها گذاشته ایم، از تلخی روزگار چه میدانیم.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()