آسمون ريسمون

 
 
 

روزی می رسد که رگبار تابستانه را اگر دست بدهد بی حسرت قدم بزنم.

باران را بی حسرت بو کنم.

یک روز فراموشت می کنم.

دیر شده. می دانم.

خواهم توانست بی تو زندگی کنم.

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()