آسمون ريسمون

 
در مترو در سفر هر روزه من در زیر زمین
 


روال جدیدی به سفرهای زیرزمینی ام اضافه شد که خواندن کتابهای کوچک است برای من که گاه و بیگاه چشمانم میان آنهمه آدم به دنبال چهره ای آشنا می گردد خواندن بهانه ای هم هست برای ترک این عادت.

و از انجا که جز دستی که کتاب را نگه میدارد و آنکه کیف را، دست دیگری نیست تا به میله بچسبد پس تمرین خوبی هم هست برای حفظ تعادل.

یک روز صبح خیلی پیش از این که خواندن کار همیشگی ام بشود یکی از همکلاسیهای قدیمی دانشگاه را دیدم آن پایین و بدون اینکه زیاد فکر کنم تصمیم گرفتم خودم را جایی دور از چشمش بگذارم و بعدها که کتابی را درباره مارسل پروست، آن پایین می خواندم فکر می کردم چرا اصولا باید آدم خودش را قایم کند و به این ایده رسیدم که دوری از تکلفات رنج آور که به جای صمیمیتهای گذشته نشسته است تنها دلیل می تواند باشد.

تنها دلیل که به جای جستجوی بیهوده در میان چهره های داخل مترو سر را داخل کتابی فرو کنی که مثلا راجع به پروست و روحیاتش نوشته است و اتفاقا همین موضوع که چرا این آدم که دوست محبوبی برای دوستانش بوده در عین حال یک جوری نسبت به دوستی ها ناامید یا بدبین هم بوده.

در هر صورت دوستی یک نیازی را در آدم برآورده میکند که هیچ راه چاره دیگری انگار ندارد.

حتی خود کتاب هم چاره ای برای آن نیست با همه ستایشی که از آن میشود به عنوان بی غش ترین دوست حتی در همین کتاب پروستی.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()