آسمون ريسمون

 
شايد از سر بی دردی
 

بعضی آدمها شايد، شبها ديگر مثل هميشه خوابشان نمی برد اما بعضی ها به اين فکر نمی کنند که می شود پشت يک شب، صبحی نباشد، آخر نبايد بد به دل راه داد يا نفوس بد زد. پس اگر دست داد، بیش از ديگران هم کمک می کنند، چون کمک کردن به آدمهای بيچاره، نوعی احساس مصونيت به آنها می دهد.

¤¤¤

اينجا در شهر من، ساختن خانه های مقوايی، مثل کمک کردن به زلزله زده ها، کار لذت بخشی است حتی اگر مجبور باشی بخاطرش به کسی باج بدهی. پس روزی در يک گوشه از اين تقويم، در يک صبح دل انگيز، چه زيبا خواهد بود مدفون شدن ما زير خروارها مقوا!

يک صبح که چشمانت را باز کنی و ببينی دلبستگی هايت همه بريده شده، يکه و تنهايی؛ با کمی ترديد سعی کنی بيدار شوی، اما کم کم بفهمی که اين نمی تواند يک خواب باشد؛ خيره بمانی و بهت در تو رخنه کند؛ برای لحظه ای آرزوی مرگ کنی. مرگ، آن بيداری است برای تو! ...اما دريغ!

¤¤¤

يک شهر ويران شد و من از اين فکر می گريزم که اکنون ديگر غبار خانه های ويران آن شهر دور، به هوای خانه من هم رسيده و هر نفس عميقی که می کشم چند ذره از آن را فرو می دهم.


اين وبلاگ روز جمعه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٢
comment نظرات ()