آسمون ريسمون

 
 
 

هیچ وقت و رمقی نمیماند که آدم حرفهایش را جایی بنویسد از بس که آدم هرز می رود در کشمکش ها و مشغله های بی فایده. قصه های تکراری و بیماری های کهنه درون.

اما واقعیت این است که در اولین دقیقه های صبح با صدای فرهاد و بی میلی به خواب لابد باید فردا پنجشنبه باشد که نیست.

 

 

از همین پنجره میشود چراغهای ساختمان بلند وحشتناکی را دید که هنوز قدش تکمیل نشده اما تا همینجا در نگاه من نماد بی رحمی سودجویی است. البته از همه بدتر افزایش چگالی آدمیزاد در نواحی خاص کره خاکی.

امروز که به همه اینها به اضافه امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا فکر می کردم نگرفتم که خلاقیت کجای این شب تیره جا می گیرد. حتی نگرفتم که اصلا چه اهمیتی دارد که من کجای کار باشم. ترسیده از آن چگالی ترسناک شدم.

 

 

ای سه شنبه تازه گذشته، من خیال می کردم خانه ام در امان از خاطرات می ماند و فکر می کردم که همه شان را دم در خانه گم کرده ام یا جایی سر راهشان گذاشته ام اما این هم دروغ دیگری بود جز آن دروغ که آدم به خودش می گوید که قهرمان فیلمهایی است که همیشه پایانشان خوش است.

فیلمی که من در آن بازی میکنم دیگر مدتهاست کارگردانی ندارد ومن هنوز مبهوت غیبت کارگردان سعی می کنم تا شیوه بدون کارگردان بازیگر بودن بیاموزم.

 

در.. در خانه را مدتی است درزگیری کرده ام. اما خیال میکنی فایده ای دارد؟

همه شان هر وقت خواستند می آیند و میروند. یکیشان را مرده گیر آوردم دیشب. فکر نمیکردم در خانه ام را پیدا کنند..

 

حسن یوسف ها را صبح کاشتم. اما هنوز خیال نمی کنم دستم خوب باشد برای گلکاری. اگر بود همه چیز جور دیگری شده بود اگر من صبر این کار را داشتم...

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()