آسمون ريسمون

 
باران
 

باران بارید.

همه چیز در سکوت وناپایداری.

دلم شب بو و یاس سفید می خواهد.

باز هوس سفر،

باز تغییر فصل، باز پاییز.

باران، تابستان را می شوید.

من از پنجره بیرون میپرم. روی تن خیس خیابان خاکستری راه می روم.

هر بار که به آسمان نگاه میکنم به یاد می آورم که زمانی گذشته است

زمانی که آرام آرام تابستان را اینطور سر به گریبان و پریشان کرده.

من که نیمی از این زمان را در خواب بوده ام  باید گذر زمان را از صورت تابستان بفهمم.

 

آن همه که حس میکردم عضوی دردناک هست که دوستش دارم اما باید از تن جدایش کنم

و همه آن دردها که کشیده ام

همه آنهمه وسوسه ها برای ماندن و دیدن که چه خواهد شد

همه آنها..

همه آن دردهای قدیمی که دیگر تعریفی از زندگی شده اند

تا بگذرم از رفتن

رفتنی که نمی دانم حتی کجا و چطور.

همه را به یاد می آورم.

دیگر گریزی از به یاد آوردنشان ندارم.

و نمیدانم که چرا باران انگار شروع همه داستانهاست..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()