آسمون ريسمون

 
 
 

خلوت یک جمعه بعد از ظهر و یک کوچه آفتاب داغ. بی پرنده ای که پرواز کند. بی صدای اضافه ای. یک شهر در خواب. خانه ای ساکت. صدای بلند کولر بی آنکه خنکی ای به تن داغ خانه بیاورد.

گلها حمام آفتابشان را کرده اند و عینک آفتابی روی روزنامه های دیروز هنوز دل از آگهی ها نمی کَند.

روزی دیگر در حال گذشتن است.

چرا زمان می گذرد و چرا ثانیه شمار اینجور ترسناک و هشدار دهنده قدم میزند؟

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()