آسمون ريسمون

 
اتاق آبی
 

روزها با همه کش آمدنشان برای من هنوز کوتاه کوتاهند.

من در اتاق آبی می نشینم و به یاد می آورم هرگز گمان نمی کردم بشود آنرا دوست بدارم.

اتاق آبی با همین نسبت ابعاد و همین پنجره ها. همیشه خیال می کنم که بین زمین و آسمان است ولی مثل کودکی در آغوش مادر.

هنوز زمان از دست میدهم. زمانی که در آن زندگی نمی کنم یا آنرا با دغدغه کور فردا میگذرانم.

خیلی کمتر میترسم.

هنوز در فروختن روزهایم تردید میکنم. 

 هنوز نمیدانم بعد از این زمان با چه سرعتی قرار است بگذرد.

خیال می کنم که هنوز زیباترین رنگ باید آبی باشد. 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()