آسمون ريسمون

 
بگو
 

میدانستم



هرگز آن نسیم خنک نگاهت از یادم نرفته بود

انگار که یک جوانی تمام عیار را با آن زیسته باشم

 

همه آن کوچه خلوت و غریبه با آرامش سکوت گاه و بیگاهمان را من وقتی در خواب ندیده بودم؟

دلم میخواست ساکت تر می ماندم. مگر دست آخر کدام از حرفهای دلم را زدم؟

از آرامش حرف می زنم. از آرامش و اضطراب با هم. مگر همه دوران ما جز این دوتا بود؟

...

همین حالا بگو. دوباره کجا تورا خواب ببینم؟

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()