آسمون ريسمون

 
بی اهميت
 

وارد واگن می شوم. يک جای خالی، و می نشينم. ظاهرم مثل هميشه است.

تکانی می خورد و حرکت می کند، سرعت می گيرد و شايد به موقع برسم...

پسر جوانی ايستاده، يک دستش به ميله و دارد جابجا می شود تا جای خالی را پر کند. به من نزديک تر می شود.

توجهم را جلب می کند. کاپشن و شلوار مشکی و عجب قيافه تلخی دارد! مثل آدمهای بيمار. يک صورت درشت با ريش بور و لبهايی کلفت. سنش را نمی شود حدس زد. کمی عجيب است. بيشتر دقت می کنم. نگاهم ناخود آگاه صورتش را می کاود که تازه به عينکش می رسم. چشمان سياهش را از پشت شيشه ها می بينم... او دارد به من نگاه می کند. کمی جا می خورم. نگاهم را می گيرم؛ از پنجره بيرون را نگاه می کنم و بعد چند ثانيه، دوباره به او.

او کاملا خيره شده به من و همانطور تلخ. لبهايش مرطوب و فشرده به هم. يک جور ملالت باری نگاهم می کند... مطمئنا من قيافه ام مثل هر روز است. اما او انگار چيزی غير از يک قيافه روزانه، در من می بيند...

ديگر نگاه نکردم. شايد ترسيدم. حالا بيرون آمده ام و همينطور که راه می روم فکر می کنم؛ چترم را هم يادم رفت باز کنم و ...


اين وبلاگ تا پنجشنبه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()