آسمون ريسمون

 
روزهای شلوغ
 

روزهایی که زندگی شلوغ می شود
و مغز دارد حسابی ویراژ میدهد از فکر کردن، چنان گرد و خاکی به پا می شود که بوته ذوق از آن، پاک نفله می شود.
(خصوصا روزهای که مغز باید به قواره یک ماشین احمق در بیاید که حتی با اندازه وال ای  احمق هم نمی فهمد.)
بعد باید تا روزها باید مثل یک بیمار مراقبتش کنی تا دوباره خودش بشود یادش بیاید دنیایش را.
و باز تا میاید جان بگیرد باز یک ماجرای دیگر..
فکر کردن به قواره یک ماشین احمق چیزی بود که من در زندگی ام انتخاب کردم و ناراضی نیستم..
به این درگیری و مریض داری هم کم کم دارم عادت می کنم
چیزی که هست ترس از دست دادن این بوته نازک است
تنها اتصال کوچک من به آدم بودن که در نهایت ممکن است آنچنان بپژمرد که حال و حوصله ای برای زنده نگه داشتنش نماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()