آسمون ريسمون

 
آوار
 

تمام روزا رو یک حس ناجوری به هم می زنه

و من همیشه میدونم که یک جای کار حسابی می لنگه

همیشه می لنگیده

تو تمام این ماهها

و شایدم برای همیشه.

هیچ کس نمیفهمه، حتی کسی نمیدونه.

 و همه سالها میشه که بگذره.

با سوال بی جواب و سر بی سامون.

با همین درد.

آسونترینهایی که بیهوده سخت شدن.

و دست آخر، عقلی که چیره نشد.

و دلی که آواره موند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()