آسمون ريسمون

 
درخت خرمالو
 

تا حالا ديگر حتما قطره های خون، از روی برگها پاک شده و به خاک زير درخت فرو رفته است...

¤¤¤

جمعه، اواسط روز بود که به خانه بر می گشتم. باران نم نم می باريد. زمين پر از برگ؛ زرد خالص، زرد و سبز، سبز و نارنجی ... که اين سبز و نارنجی، متعلق به درخت خرمالو بود.

آسمان ابری بود با درخششی سرخ رنگ. خورشيد انگار ابرها را می گداخت.

همينطور که مثل هميشه از کنار درخت خرمالو می گذشتم، ميوه های باقی بر شاخه ها توجهم را طوری جلب می کرد که هوس ميوه چيدن کردم؛ با اين که هيچوقت عاشق خرمالو نبوده ام و اهل چيدنش هم.

سبدی برداشتم و شروع به امتحان کردم که رسيده ترها را جدا کنم. پيدا که می کردم اگر رسيده بودنش اجازه می داد و له نمی شد، می چرخاندم تا از شاخه جدا شود. کودکانه است اما، هرکدام را که می چيدم شوقم به چيدن بعدی بيشتر ميشد، و گذر زمان انگار کندتر. صدایی مثل خنده می شنيدم که دور يا شايد نزديک بود...

قيچی آوردم؛ با انگشت وسط و سبابه چپ شاخه را پايين نگه می داشتم و با قيچی در دست راست می بريدم و با انگشت های باقی مانده از دست چپ ميوه را نگه می داشتم که سقوط نکند...

حس می کردم کسی نگاهم می کند. پشت پنجره کسی را نديدم. نگاه از بالا بود يا شايد از جايی سمت درخت؛ پشت درخت هم کسی نبود. اصلا آن اطراف هيچ کس نبود... ولی حس می کردم کسی با يکجور لبخند به من زل زده و حرکاتم را زير نظر دارد...

ادامه دادم. نسيم خنکی که از لا به لای شاخه ها می گذشت، مجذوبم می کرد. 

شاخه ها و برگهای خيس در گذر نسيم به هم می خوردند. پرنده ای در آسمان نبود. از دوردست صدای کلاغ می آمد.

چشمانم خيره بود به درخشش پوست صاف خرمالو ها،‌ و چيدن همينطور ادامه داشت.

شاخه ای ديگر را پايين آوردم و ميوه ای را جدا کردم. در نيمه راه حرکت تيغه قيچی، انگشتم سوخت؛ بی آنکه شاخه رها شود نگاهش کردم. يک شکاف رويش بود که داشت کم کم با خون پر می شد. تيغه از پوست گذشته بود. لحظه ای مردد ماندم. قطره خون روی انگشتم در حال چکيدن بود. ناچار، شاخه را رها کردم. قطره را با حرکت دست پاشيدم روی برگها؛‌رنگ سرخ وسبز. دوباره شاخه ای ديگر را گرفتم. و هر قطره خون که جمع می شد باز همانطور...

نسيم خنکی می آمد با آرامشی که صدای خنده داشت. سرخی خونم را به هيچ می گرفتم و چشمانم هنوز مجذوب آن رنگ و ذهنم درگير حسی بود که خوب، آشنا نبود. در زير درخشش آسمان، چيدن انگار پايان نمی گرفت...

¤¤¤

از داخل اتاق امروز که نگاه می کنم ـ خصوصا که ديگر از جادوی باران هم خبری نيست ـ درخت، يک درخت پاييزی معمولی است که مثل تابستانش هنوز می خواهد پنجره را از آسمان بپوشاند...

شايد آنروز را هرگز از ياد نبرم.

photo.net - Tom Kent


اين وبلاگ، شنبه به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()