آسمون ريسمون

 
صدای پاییز
 

صدام صدای پاییزه وقتی از خودم و از زندگیم بگم

و حتی اگر بنویسم باز تو این صدا رو میشنوی

صدایی که داره باهات از سرما میگه و از قرمز و زرد و قهوه ای میگه

از به خواب رفتن میگه..


نمی دونم چرا اما این روزها روزهاییه که دلم میخواد خاطره بگم

مثل پیرمردها


درختا اما مغز شاخه هاشون جوون و زندست

و در انتظار آفتاب بهار

که تنها دوای خواب آلودگی و خمار زمستانه ست


همیشه تو فرود تابستون دلم برای زمستون تنگ میشه

_ واسه هوای ابریش واسه سرمای خشک کنندش _

تو اوج صدای زمستون یاد تابستون میکنم

که سبکترم و پنجه هام گرم و آزاده و فکم به آسونی باز و بسته میشه.

گرچه نه آوازی در کاره و نه سازی.


دلم یه لکه بهار میخواد

میدونم که تنم هنوز اینقدر پیر نشده

اما بهار مثل خود جوونیه  همون یه لکه ست

یه لکه رو دامن بلند عمر.


عمر؟ راستی مگه عمر بلنده؟


بلند اما نه به بلندی اون دامن بلند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()