آسمون ريسمون

 
روز شرجی تنها
 

بگویم
از آفتاب داغ و هوای شرجی ساحل، کفش و جوراب را گوشه ای زیر درختی گذاشتن و پاچه را بالا زدن و راه رفتن در امتداد مرز خشکی ماسه ها، جایی که موج دیگر توانی برای فتح ساحل ندارد و در کار عقب نشینی است.
همینطور راه رفتن و گوش کردن. عرق ریختن، جایی بین فکر کردن و فکر نکردن قرار گرفتن.
خاطرات فراموش را زنده کردن یا حتی به آب سپردن.
آنقدر نزدیک میشوی که موج بعدی از پاهایت بالا می رود
چیزی به وقت بازگشت نمانده
خراش گوشماهی های شکسته تو را لحظه ای به ایستادن وا می دارد
کفشها زیر سایه درخت پاهایت را می خواند
اما گیجی و گنگی تنها بودن در این ساحل داغ خلوت هنوز وسوسه انگیز است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()