آسمون ريسمون

 
هدر دادن نفرتم
 

ساعت بايد خيلی از دوازده گذشته باشد. همه خوابند. در اين ساعتها معمولا ذهنم يک جور خاصی سيال می شود؛ می رود و به تمام سوراخ سنبه های روز گذشته نفوذ می کند و زمان را هر چه بتواند عقب تر می رود. چهره ها، حرف ها، حوادث...

ياد آدمی می افتم که نمی شود يادش نکرد. بديهايش لايق بدترين نفرتهای من است...

در ثانيه ای خشم وجودم را می گيرد. خشم ماسيده ای که هر بار با فکر کردن به او بيدار می شود و شروع می کند به جولان دادن و چون نتوانسته شکل فيزيکی بگيرد بيشتر آزارم می دهد. چون هرگز دستم به آن آدم نرسيد. شايد هم نرسد...

او را می بينم روبرويم ايستاده، ‌با همان قيافه حق به جانبش. کس ديگری نيست. تهديدهايم را نثارش می کنم. به او وعده می دهم که جسد تکه تکه شده اش را کجاها پيدا خواهند کرد. سرم داغ شده. قلبم تند می زند. ضربات لذت بخش مشتم روی صورتش! با تمام قدرت. چهره اش له می شود و باز تازه می شود و دوباره از نو...

سرم درد می کند. می خواهم نعره بکشم. همه خوابند... فريادهايم را در قلبم رها می کنم. پهلوهايم خيس شده. لباسهايم را در می آورم. قلبم کمی درد می کند ماهيچه های دستم کاملا سفت شده؛ دستی که در اين مدت از جايش تکان نخورده. بی حس شده ام. همانطور روی دو زانو می نشينم. نفس نفس می زنم. پيشانی ام روی زمين... سکوتم! دردم! اميدم!... خدايا!

¤¤¤

مانده آب ته يک بطری را سر ميکشم. نفس عميقی می کشم. با کمی آرامش، اما قلبم هنوز تند می زند. دنباله افکارم می آيند. نمی شود رها شوم؟ مثل چاهی است که افتادن در آن راحت است اما بيرون آمدن با خداست. همينطور بی نتيجه، نيروهای آزاد شده ام را دور ريختم؛  مجال تحقق هيچ چيز نبود. خانه ساکت است. حتی ناله ای را فرو می خورم... می سوزم.


photo.net - Olga Gerasimova

عنوان اين نوشته از عنوان آهنگ Wasting My Hate گرفته شده است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()